X
تبلیغات
برای هم باشیم

برای هم باشیم

همدیگررادوست بداریم

به چشم های خود بیاموزید نگاه به کسی نیندازد

اگر انداختند عاشق نشوند

اگر عاشق شدن وابسته نشوند

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند

با عقل و منطق زندگی کنند

[ دوشنبه 1391/12/21 ] [ 14:19 ] [ مهدیار ] [ ]


                         اينگونه باش 


شاد اما دلسوز                         ساده اما زيبا


مصمم اما بي خيال                    متواضع اما سر بلند 


مهربان اما جدي                        سبز اما بي ريا


                       عاشق اما عاقل



[ پنجشنبه 1391/10/21 ] [ 10:20 ] [ مهدیار ] [ ]


وقتي

 

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی   بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی

[ سه شنبه 1391/10/19 ] [ 11:37 ] [ مهدیار ] [ ]


آنگاه ...

آنگاه که غرور کسی را له میکنی


آنگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران میکنی


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری


آنگاه که گوشت را میبندی تا صدای خردشدن غرورش را نشنوی 


آنگاه که خدا را میبینی و بنده ای را نا دیده میگیری


میخواهم بدانم


دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی


تا برای خوشبختی خودت دعا کنی

[ چهارشنبه 1391/10/06 ] [ 17:3 ] [ مهدیار ] [ ]


سکوت شب

شب که شد هنگامی که آسمان تاریکی را به شب میسپارد و صدای جیر جیر جیرجیرکها تا آن سوی رودخانه هم به گوش میرسد ناگهان ترس عجیبی وجودم را فرا گرفت که مانند یک بمب به اعماق دلم فرود آمد و آنقدر سهمگین بود که فقط میخواستم از آنجا دور شوم .صدای عجیبی در دلم میگفت با سکوت شب قدم بردار . ناگهان صدای ترسناکی به گوشم رسید یک حس عجیبی مرا به دنبال آن صدا میکشاند . در حین راه رفتن بالای سرم را نگاه کردم جغدی بود که مثل من داشت به دنبال ان صدا میگشت من درآن تاریکی شب به جایی مانند جنگل وارد شدم در آنجا درختان بی برگ و خشکیده درهم گره خورده بودند و به جز نور مهتاب چیز دیگری نبود . هنوز صدای بال زدن جغد به گوشم میرسید وان صدای ترسناک که هرلحظه بلند تر و بلند تر میشد دوباره به گوشم خورد و ترس تمام بدنم را فرا گرفت و جغد عکس العمل هایی ازخود نشان میداد و به درختان برخورد میکرد ولی از بال زدن دست بر نمیداشت . ناگهان چیزی به خاطرم امد و با خود گفتم این صدا این صذا را من جایی شنیده ام آری آری من این صدا را در خواب شنیده بودم که به من گفته بود به سراغت می آیم تا با هم به جایی برویم اما کجا معلوم نبود پس از مدتی طولانی راه رفتن در دل تاریکی و بر روی دامن شب قدم برداشتن دوباره صدا به گوشم خورد انگار این بار صدا بلند تر و نزدیکتر از هر دفعه به من بود ناگهان صدای خش خشی به گوشم رسید اطرافم را نگاه کردم متوجه پریدن چیزی یا کسی از پشت بوته ها شدم ولی به آن توجه نکردم . در حالیکه ترس داشت مرا از پا می انداخت با این حال راهم را دوباره ادامه دادم باز در حین راه رفتن چیزی از پشت درختان رد شد چیزی مثل انسان یا روح نمیدانم فقط شنلی بر تن و ماسک سفیدی بر صورت که صورت او را مخفی میکرد همه جا را سکوت فرا گرفته بود ولی باز صداهایی این سکوت شب را می شکست هم این صداها و هم صدای باد صداهای ترسناکی را پدید می اوردند دیگر نمیدانستم چقدر از خانه یمان دور شده بودم بالای سرم را نگاه کردم دیگر اثری از جغد نبود با خود گفتم این صداها چیست که مرا به این جنگل متروکه کشانده است من در این موقع شب در این جنگل سیاه و تاریک چگونه به خانه یمان برگردم داشتم با خودم صحبت میکردم ناگهان متوجه چیزی شدم چند نفر دورم جمع شده بودند چشمانم را بستم و دوباره باز کردم اطراف را نگاهی کردم دیدم کسانی مانند همان کسی که از پشت بوته ها بیرون پرید اینجا جمع شده اند همه با قدهایی بلند و شنل هایی سیاه و ماسک های سفیدی که صورتشان را پوشیده بود ناگهان یکی به جلو امد و همه یک قدم عقب رفتند انگار رئیسشان بود به من گفت از این زودتر منتظرت بودیم کجا بودی گفتم از چه صحبت می کنید شماها که هستید گفت تو باید هم ما را به جا نیاوری وقتی که هر غروب لب رودخانه میروی و آرزوی مرگ میکنی و به عاقبتش فکر نمیکنی همین میشود و بعد شروع به خندیدن کرد سرم داشت منفجر میشد اشکانم بی اختیار روی گونه هایم جاری شده بودند تنم یخ کرده بود و دست و پایم می لرزید زبانم از ترس بند امده بود و دیگر سخنی نمی گفتم اما دیگر طاقت نیاوردم و دهان گشودم و پرسیدم تو که هستی ؟ خنده ترسناکی سر داد و گفت هر که باشم مهم نیست تو ارزوی مرگ داشتی و حالا من میخواهم تو را به ارزویت برسانم و بعد با صدای بلند گفت چرا هراسانی ؟ ترسیده بودم نمیتوانستم صحبت کنم به نگهبانانش اشاره ای کرد که من را بگیرند ناگهان همه به طرفم امدند و به دست و پایم زنجیر زدند با پای برهنه مرا به سوی باد کشاندند و باد نیز گله از من میکرد که چرا در این موقع شب بی اجازه پا به خلوتش گذاشته ام بی پروا گیسوانم در هم میپیچید و مرا به سوی مرداب مرگ می کشاند به انتهای حیات و بالاخره موفق شدند و مرا به داخل مرداب انداختند به دست و پایم میزدم و برای ادامه زندگی تقلا میکردم فریاد میزدم و کمک می خواستم واقعا پشیمان بودم هر چه بیشتر سعی میکردم کمتر نتیجه میداد از دنیای مردگان دستهایی به سمتم دراز شده بود و مرا بیشتر به پایین میکشید دنیای ارواح بیشتر از حد انتظارم ترسناک بود اسکلتهایی که به گردنشان زنجیر وصل شده بود و زندانیشان کرده بود جمجمه هایی سرد و استخوانهایی که روی هم افتاده بودند و کوهی از جمجمه هارا درست کرده بودند و ... نفسم بند امده بود زنجیری که به دستم بسته بودند را کشیدند و مرا میبردند تا مانند آنها زندانی ام کنند که تا ابدیت همانجا بمانم پاهایم توان نداشت سست شده بودم گریه ام گرفت و التماس کردم که رهایم کنند و آنها بی توجه تر از قبل می خندیدند در ان لحظه ارزو کردم که برگردم . برگردم تا زندگی کنم بدون نا امیدی و با اعتماد به نفس ناگهان صدای خنده ها قطع شد رئیس شنل پوشها گفت تو اجازه نداری آرزو کنی و با یک اشاره آتشی بزرگ درست کرد و گفت که من را درون اتش بیندازند دستانم را گرفتند و مرا به طرف اتش می کشاندند باز التماس کردم اما باز هم حاصلی نداشت مرا دون اتش انداختند و ... ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم خورشید دارد طلوع میکند . حالا که مدتی از ان خواب میگذرد من خودم را تغییر داده ام و غروبها لب رودخانه فقط از خدا بابت این زندگی ای که به من داده تشکر میکنم .

 


a (6).jpg

[ پنجشنبه 1391/09/30 ] [ 16:49 ] [ مهدیار ] [ ]